تبليغاتX
دل نوشته های یک سرباز ولایت دل نوشته های یک سرباز ولایت

یک جمله برای تیتر عکس بگو؟



 

نوشته شده توسط AREF FIGHTER در 90/10/27 ساعت 0:19.دلنوشته ها و نجواها - لينک ثابت


و این گونه حقانیت ما ثابت شد...

نامه خانواده شهید روشن به رهبری :

... این دشمنان زبون و یزیدیان زمان بدانند که با شهادت رساندن مصطفی، از حنجر این خانواده ندایی جز «ما رأیت الا جمیلا» و از حلقوم ملت شریف ایران جز فریاد «یا لثارات الحسین» نخواهد شنید.

رهبرا ما پای بیعت نامه خویش را با خون فرزندمان امضاء کرده ایم و از شما مسئلت داریم در پیشگاه خداوند متعال و حضرت ولی عصر (ارواحنا له الفداء) شهادت دهید که ما ذره ای از پیمودن راه اعتلای مکتب اسلام عزیز کوتاه نخواهیم آمد و در پایان عرضه می داریم: «ربنا تقبل منا هذا القلیل»


 

نوشته شده توسط AREF FIGHTER در 90/10/27 ساعت 0:18.دلنوشته ها و نجواها - لينک ثابت


اقای شکلاتی!!!!

سیدمحمد خاتمی در كاخ سعدآباد با پرنس چارلز دیدار كرده بود و به او گفت:تجربه ملت انگلیس در استقرار «دموكراسی» مهم است و
«جان لاك» ] از پیشروان فراماسونری و برده داری [ متفكری پیشتاز در تحكیم مبانی دموكراسی است. شما ] ولیعهد انگلیس [ شخصیتی فرهنگی و علاقه مند به «گفت وگوی ادیان» هستید و این سرآغاز «گفت وگوی تمدن ها» و امری مغتنم است
---------------
سیدمحمد خاتمی شیفته سیستم حكومتی بریتانیا و ایدئولوگ های فراماسونر «انقلاب باشكوه» انگلیس مانند جان لاك بود و آنان را مظهر پیوند «دین داری» و «تجددخواهی» می نامید


 

نوشته شده توسط AREF FIGHTER در 90/10/27 ساعت 0:15.جهان سیاست - لينک ثابت


عشق فقط یک کلام

یه بنده خدایی میگفت یه بار پیش شیخ منیف اشمر پدر شهید علی منیف اشمر نام امام خامنه ای رو بردم دیدم اقا ایستادن به احترام اسم امام خامنه ای تعجب کردم و وقتی تعجب منو دید
گفتدلیل موندن ما اینه که این سید(امام خامنه ای) رو نشناختیم علی وفرزند دیگرم این سید رو شناختن که به مقام شهادت رسیدن


 

نوشته شده توسط AREF FIGHTER در 90/10/24 ساعت 15:2.دلنوشته ها و نجواها - لينک ثابت


به بهانه ی اربعین

اصلا حسین ع جنس غمش فرق میکند

این راه عشق پیچ و خمش فرق میکند

اینجا گدا همیشه طلبکار میشود

اینجا که آمدی کرمش فرق میکند

شاعر شدم برای سرودن برایشان

این خانواده محتشمش فرق میکند

صد مرده زنده میشود از ذکر یا حسین ع

عیسای این خانواده نفسش فرق میکند


 

نوشته شده توسط AREF FIGHTER در 90/10/24 ساعت 15:0.دلنوشته ها و نجواها - لينک ثابت


راه ادامه دارد

http://s1.picofile.com/file/7245684729/Untitled_4.jpg

و این گونه حقانیت ما ثابت می شود...


 

نوشته شده توسط AREF FIGHTER در 90/10/22 ساعت 18:13.فتنه های یهود - لينک ثابت


چقدر حال میده!!

خیلی حال میده یه بچه خوشگل دنیا بیاری!

خیلی حال میده تو کوچیکی همه جا از ادبش و تو بزرگی از اخلاق و صفا

و صمیمیتش حرف بزنند!

خیلی حال میده به سنین جوانی که رسید وقتی نگاش کنی دلت بره!

خوشگل،خوشتیپ،شیک...

خیلی حال میده وقتی حرف ِ امام میاد وسط دیگه بی خیال همه چیز بگه

می خوام برم و تو بگی خدا یارت مادر!

ولی از همه اینا باحال تر می دونی چیه؟

اینه که وقتی بعد چندین سال چشم انتظاری استخونای پسر خوشتیپتُ

بیارن،کفن ُبگیری سمت آسمون و آروم بگی:

اللهم تقبل منا هذا القلیل ...


 

نوشته شده توسط AREF FIGHTER در 90/10/22 ساعت 18:3.دلنوشته ها و نجواها - لينک ثابت


حرّ انقلاب؛ از کاباره تا جبهه +تصاویر

اپیزود اول: کاباره


صبح یکی از روزها با هم به" کاباره پل کارون "رفتیم. به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت:همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره با تعجب پرسید : تو اصلا قیافت به این جور کارها و این جور جاها نمی خوره،اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟

زن در حالی که سرش رو بالا نمی گرفت گفت: مهین هستم، شوهرم چند وقته که مرده، مجبور شدم که برای اجاره خانه و خرجی خودم و پسرم بیام اینجا! شاهرخ ،حسابی به رگ غیرتش برخورده بود ،دندانهایش را به هم فشار می داد ،رگ گردنش زده بود بیرون ،بعد دستش رو مشت کرد و محگم کوبید روی میز و با عصبانیت گفت: ای لعنت بر این مملکت کوفتی!!




بعد بلند گفت: همشیره راه بیفت بریم، همینطور که از در بیرون می رفت رو کرد به ناصر جهود(صاحب كاباره) و گفت: زود بر می گردم! مهین هم رفت اتاق پشتی و چادرش رو سر کرد و با حجاب کامل رفت بیرون. بعد هم سوار ماشین شد و حرکت کردند.مدتی از این ماجرا گذشت. تا اینکه یک روز در باشگاه پولاد همدیگر را دیدیم . بعد از سلام و علیک ،بی مقدمه پرسیدم: راستی قضیه اون مهین خانم چی شد؟

اول درست جواب نمی داد. اما وقتی اصرار کردم گفت: دلم خیلی براشون سوخت ، اون خانم یه پسر ده ساله به اسم رضا داشت. صاحب خونه بخاطر اجاره، اثاث ها رو بیرون ریخته بود . من هم یه خونه کوچیک تو خیابون نیرو هوائی براشون اجاره کردم. به مهین خانم هم گفتم: تو خونه بمون بچه ات رو تربیت کن، من اجاره و خرجی شما رو میدم!!


اپیزود دوم: انقلاب


هر شب در تهران تظاهرات بود. اعتصابات و درگیریها همه چیز را به هم ریخته بود . از مشهد که بر گشتیم . شاهرخ برای نماز جماعت رفت مسجد. خیلی تعجب کردم. فردا شب هم برای نماز مسجد رفت . با چند تا از بچه های انقلابی آنجا آشنا شده بود. در همه تظاهراتها شرکت می کرد. حضور شاهرخ با آن قد و هیکل و قد، قوت قلبی برای دوستانش بود .

البته شاهرخ از قبل هم میانه خوبی با شاه و درباری ها نداشت.بارها دیده بودم که به شاه و خاندان سلطنت فحش می دهد.



ارادت شاهرخ به امام تا آنجا رسید که در همان ایام قبل از انقلاب سینه اش را خالکوبی کرده بود. روی آن هم نوشته بود: خمینی، فدایت شوم.


اپیزود سوم: جنگ


دومین روز حضور من در جبهه بود. تا ظهر در مقر بچه ها در هتل کاروانسرا بودم ،پسرکی حدود پانزده سال همیشه همراه شاهرخ بود . مثل فرزندی که همواره با پدر است.

تعجب من از رفتار آنها وقتی بیشتر شد که گفتند:این پسر، رضا فرزند شاهرخ است!! اما من که برادرش بودم خبر نداشتم . عصر بود که دیدم شاهرخ در گوشه ای تنها نشسته. رفتم و در کنارش نشستم. بی مقدمه و با تعجب گفتم: این آقا رضا پسر شماست!؟

خندید و گفت: نه ،مادرش اون رو به من سپرده . گفته مثل پسر خودت مواظب رضا باش . گفتم مادرش دیگه کیه؟ گفت:مهین همون خانمی که تو کاباره بود. آخرین باری که براش خرجی بردم گفت: رضا خیلی دوست داره بره جبهه.من هم آوردمش اینجا.

ماجرای مهین را میدانستم ، برای همین دیگر حرفی نزدم....


اپیزود آخر


نیروی کمکی نیامد. توپخانه هم حمایت نکرد. همه نیروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسیدیم .

آقا سید( شهید سید مجتبی هاشمی- جانشین جنگهای نامنظم) را دیدم، درد شدیدی داشت. اما تا مرا دید با لبخندی بر لب گفت: خسته نباشی دلاور، بعد مکثی کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو؟

بچه ها در کنار جمع شده بودند. نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم.قطرات اشک از چشمانم سرازیر شد ،سید منتظر جواب بود. این را از چهره نگرانش می فهمیدم.




کسی باور نمی کرد شاهرخ دیگر در بین ما نباشد. خیلی از بچه ها بلند بلند گریه می کردند. سید را هم برای مداوا فرستادیم بیمارستان. روز بعد یکی از دوستانم که رادیو تلویزیون عراق را زیر نظر داشت سراغ من آمد نگران و با تعجب گفت:شاهرخ شهید شده؟ گفتم چطور مگه؟ گفت: الآن عراقی ها تصویر جنازه یک شهید رو پخش کردند.بدن بی سر او پر تیر و ترکش و غرق در خون بود.

سربازان عراقی هم در کنار پیکرش از خوشحالی هلهله می کردند.گوینده عراق هم می گفت ما شاهرخ، جلاد حکومت ایران را کشتیم!

اثری از پیکر شاهرخ نیافتیم . او شهید شده بود. شهید گمنام.از خدا خواسته بود همه را پاک کند. همه گذشته اش را. می خواست چیزی از او نماند. نه اسم ، نه شهرت، نه قبر و مزار و نه هیچ چیز دیگر. اما یاد او زنده است. یاد او نه فقط در دل دوستان ، بلکه در قلوب تمامی ایرانیان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاکهای سرزمین ایران است.


 

نوشته شده توسط AREF FIGHTER در 90/10/08 ساعت 14:10. - لينک ثابت


شاید...

میدونید بزرگترین درد تویه زندگی چیه ؟؟‌

میدونید بزرگترین غصه تویه زندگی چیه ؟؟

میدونید دردناک ترین لحظه تویه زندگی چه لحظه ایه ؟؟

اون لحظه ایه که همه خانواده ت دارن میرن کربلا فقط و فقط تو تنها داری می مونی تویه خونه...




 

نوشته شده توسط AREF FIGHTER در 90/10/08 ساعت 13:24.دلنوشته ها و نجواها - لينک ثابت


وحدت کلمه

بنویسید نقشه نقش بر آب
بنویسید فتنه نافرجام

بنویسید تفرقه تعطیل
بنویسید توطئه ناکام

عهد بستیم وحدت کلمه
جنگ قومی و مذهبی هرگز

قوم ما تا همیشه ایرانی
مذهب ما الی الابد اسلام


 

نوشته شده توسط AREF FIGHTER در 90/10/08 ساعت 13:22.دلنوشته ها و نجواها - لينک ثابت